یک روز تخمی ست .به معنای واقعی کلمه تخمی ست.
یک کلوبی هست به اسم کلوب " آدمهایی که توهم این را داشته اند که میتوانند گه یا عن بهتری باشند اما نشدند " یا "باشگاه آدمهای عوضی" یا اصلن "باشگاه گشادها" هیچ وقت نمی فهمی کی عضو این کلوب شدی وقتی هم فهمیدی دیگر کاری ازدستت برنمی آید...آی تقلا می کنی ...آی خودت رو به در و دیوار می زنی که ثابت کنی اشتباه شده و تو هیچ وقت عضو این کلوب نبودی و در واقع آنقدر ها هم گشاد نبودی...فایده ای هم ندارد البته...بالاخره از تقلا کردن خسته میشی و سعی می کنی با واقعیت کنار بیای و از عضویتت لذت ببری...بدیش این است که یک روز تخمی (به معنای واقعی کلمه ) مثل امروز به یاد این کلوب بیفتی...
الغرض دو روز مرخصی گرفتم که با تعطیلی های پیش رو بروم سفر...امروز اولین روز تعطیلی ست و من هنوز توی تاریکی نشستم پشت لب تابم و ذهنم دارد ور می زند و دستم به زحمت و سرعتی حلزون وار حرفها را روی کیبورد پیدا می کند و تایپ می کند...خواهرم زنگ می زند و هی از خوشی های آن طرف خط می گوید بلکه مرا راضی کند بارو بندیلم را ببندم و بروم پیششان...سرو صدای آن ور خط مرا به هوس می اندازد...اما یاد سوز و سرمای آن شهر تخمی می افتم و پادردهای لعنتی ام و دوباره منصرف میشوم..."س" از آن ور خط سلام می رساند...سلام رساندنش حس خوبی بهم می دهد... بیشتر یاد بچگی هایم می اندازد ... دچار لرزش صدایی می شوم که به زحمت کنترلش می کنم.خواهرزاده ام ازشال و کلاهی که برایش خریده ام تشکر می کند... بهش می گویم به کسی نگوید که کلاهش مدل آن دختر روزنامه نگاریست که اول اسمش "مسیح" است و او هم قول می دهد هیچ کس این موضوع را نفهمد. مامان با من و من جویای اوضاع خانه میشود و من هم سربسته بهش می فهمانم که همه چیز رو به راه است...چندروز پیش یک دعوای تخمی با پدر داشتم....سر لیست بدهی هایش...از بانک "ث" تماس گرفتند که خانوم "ن" از قدیم گفته اند هرچه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک !که یعنی شما که خودتان کارمند بانک هستید چرا؟ وبعدش دعوا ی من و پدر شروع شد ،لجم گرفت بیشتر به خاطر اینکه کاری از دستش برنمی آید...اصلن چه معنی دارد بابای آدم کاری از دستش برنیاید...
مادر آن طرف خط گوشی را می گذارد... پدرم را نگاه می کنم...با پدرم غریبه هستم...خیلی غریبه... چین های پیشانی اش انگار خیلی زیاد شده و عمیق تر...با یک حساب سرانگشتی هفتاد سالی دارد ...کی این همه سال گذشت اصلا من کجا بودم این همه سال که ندیدم این مردی را که همه ی عمرش دراز کشده بود روی مبل کنار تی وی و اخبار را دنبال می کردو سرش گرم سیاست بود...اصلا از کی شد که این همه تکیده و چروکیده شد...اصلن از کی شد...دلم میخواهد بروم و بغلش کنم یک دل سیر گریه کنم برایش...اما حیف که من آدمش نیستم و توی یک روز تخمی مثل امروز تنها کاری که ازدستم بر می آید اینست که بنشینم پشت لب تابم وتوی تاریکی ذهنم ور بزند و دستم به زحمت و سرعتی حلزون وار حرفها را روی کیبورد پیدا کند و تایپ کند...