• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • مهر ۸٦
کدهای اضافی کاربر



سفید...سیاه...خاکستری
 
نویسنده: سعیده - ۱۳٩۱/۱/٢٤

 

اتاق خواب پنجره ای دارد به وسعت همه ی بزرگراه....شلوغ است....میان ِ های و هوی ِ ناله های ماشین ها به خواب می روم ....و فکر می کنم به صبح که باصدای مرغ های دریایی یا سوت کشتی های بیشمار بیدار شوم....چه خیال ِ غریبی ...حق بدهید به منی که زیر ِ هیچ سقفی آرام نگیرم...

نظرات ()



 
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/۱٢/۱٥

 

یک کما می خواهم ...دو ماهه ...هیچ نفهمم از این دوماهی که میخواهد بیاید.

نظرات ()



 
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/۱۱/٢٩

 

وسط ِ این همه زندگی ِ باری به هرجهت از "من" ی که حتی یادمش نیست دیگر , چیزی نمانده جز دون کیشوتی فرسوده میان ِ این همه آسیاب ِ بادی و خیال ِ خوش ِ انتقامی که می خواهد از روزگار بگیرد...دریغ و درد و صد افسوس از "من"ی که فرسودگی اش هم بی فایده بود...
نظرات ()



که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها...
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/۱۱/٢٧

 

 

 

 

انگشتت که روی پرده ی فا می رود باید خیلی حواست را جمع کنی هوای همه ی قبلی ها را داشته باشی...و من نمی توانم...انگشتم به زحمت روی پرده ی فا بی غلط می ماند....آنقدر که می و  ر ِ و دو  را یادم می رود...یادم می رود هوای قبلی ها را داشته باشم....چشمهایم را می بندم و حواسم را پرت می کنم به پیاده روی ِ امروزم با او....نشسته ایم کنار خیابان... روی جدول ....قلبم میخواهد بایستد از زور ِنفس کشیدن ...نِق می زنم که هوای مرا ندارد وقت ِ پیاده روی...سیگارش را پک می زند و خیره نگاهم می کند....خیره نگاهش می کنم... بغلم می کند ....یقین دارم دوست داشتنش را و یقین دارم حضور ِ گذرایش را...مثل ِ یک رویا که به فراموشی خواهد رفت....مثل ِ توهمی که از یک خاطره بجا خواهد ماند...و یک غم ِ گرانبها تنها چیزی که از او خواهد ماند....چشمهایم را باز می کنم و برایش می نویسم عشق برای من مثل ِ همان آبله مرغانیست که یکبار گرفتم و دیگر هیچ وقت نخواهم گرفت ...تمرین را دوباره از سر می گیرم ...انگشتم را روی پرده ی فا می گذارم و اینبار قول میدهم که هوای قبلی ها را داشته باشم ...

نظرات ()



زهی خیال ِ باطل
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/۱۱/٢٠

 

و خیال ِ تو....و خیال ِ عشق...و خیال ِ تنهایی ِ من...و خیال ِ حضور بی نقص ِ تو...و خیال ِ خیس ِ لبهای تو....و خیال ِ  خس خس ِ موهای من...و خیال ِسوزان ِ احساس ِ تو...و خیال ِ احساس ِ مجروح ِ من...و خیال ِ محکم ِ جسم ِ تو...و خیال ِ مواج ِ قلب ِ من ...و خیال ِ تصویر مرئی  ِتو... و خیال ِ تو...و خیال ِ عشق....

 

---------------------------------------------------------------------

 خیال تو با دنیای من گره خورده...می بینی چه حضور ِ خیال انگیز ِ پر رنگی  داری ؟

نظرات ()



 
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/۱۱/۱٤

 

راستش را بخواهی من هنوز هم دارم به آن احتمالن پنج دقیقه ای فکر می کنم که داشتم زیر ِنگاه به ظاهر بی تفاوت تو دنبال لباس های زیرم می گشتم که بپوشمشان و تو با احتمالی قریب به یقین داشتی ذهن مرا میخواندی ....هیچ وقت هم نفهمیدم چرا همیشه ی خدا توی همین پنج دقیقه این همه ذهنم عریان می شود ....

-------------------------------------------------

پیدا کردن خانه اش کمی سخت بود شاید بیشتر به خاطر اینکه حواسش پرت خودش بود و ذهنش مشغول ِ تجزیه و تحلیل ِ لحظه ی اولِ برخوردی که احتمال داشت خیلی سرد و بی روح باشد.خانه های سمت راستی پلاکشان فرد بود و سمت چپی ها زوج ,با این وجود بار اولی که تا ته ِ کوچه رفت نگاهش به سمت راست بود , آخرِ کوچه انگار یادش آمد که عدد چهل توی دسته ی زوج ها به حساب می آید.مجبور شد برگردد , مدتی جلوی در آپارتمانی ِ کرم رنگ بزرگی ایستاد , آیفون تصویری یادش انداخت که نمیداند باید زنگ کدام واحد را بزند , پیغام داد و گفت که پشت در ایستاده و کافی ست که در را باز کند, صدای باز شدن در را شنید و پیغامی که برایش آمد را خواند که راهنمایی اش می کرد که اولین دری که باز است خانه ی اوست, راه پله , پله های عریضی داشت و دختر داشت فکر می کرد اینکه قلبش تند تند می زند مال ِِپله هاست یا از اضطرابی است که تا انتهای گلویش را دچار خودش کرده بود , خودش را مقابلش دید, حتی جواب سلامش را هم نتوانست بدهد, قیافه ی کودکانه ای داشت اما بلافاصله چشم هایش داد می زد که اشتباه می کنی چهره اش تقریبا هیچ حالتی نداشت, با هم دست دادند , دستهایش گرم بود اما دختر فقط میخواست از آن مخمصه خلاصی پیدا کند دستهایش را گرفت , از یک راهروی تقریبا طولانی عبور کردند و پسردر آخرین اتاقی که توی راهرو بود  را باز کرد , وارد اتاق شد , یادش آمد  گفته بود که خیلی دوست دارد اتاقش را بار اول تنهایی ببیند , حتی درباره ی اتاقش  برایش خیالبافی هم کرده بود , از گیتارش گفته بود که احتمالا به دیوار آیزان شده و انبوهی از کتابهایی که نامنظم روی هم چیده شده اند , اما قضیه در واقعیت فرق داشت انگار , گوشه ی سمت راست اتاق سه تا گیتار کنار هم روی پایه هایشان قرار گرفته بودند , بیشتر شبیه آدم های واقعی بودند که آنجا ایستاده بودند و داشتند خیلی رسمی خوش آمد می گفتند , گوشه دیگر اتاق یک تخت سرمه ای رنگ  بود که یک پتوی آبی رویش کشیده بودند , پنجره ی کنار تخت  برای کسی که روی تخت می خوابید یقینا منظره ی خوشایندی می ساخت , بقیه ی اثاثه ی اتاق خلاصه میشد در کامپیوتر و یک کاناپه و میز و دو تا قفسه تقریبن متقارن که هر کدام یکی از دیوار های اتاق را پوشانده بودند و انبوهی از کتابهایی که به شکل منظمی توی قفسه ها کنار هم چیده شده بودند . دختر بی اختیار نشست روی کاناپه و شال سرمه ای رنگی را که سرش بود در آورد و از گرمای کلافه کننده گفت و گلویش که خشک شده بود...

: آب میوه ,چای یا قهوه ؟

پاک یادش رفته بود او نیز حضور دارد.او هم فهمید انگار , لبخند زد....دست پاچه شد.

: آب یخ لطفا.

پسر رفت و آمد با آب ِ یخش ....نشست کنار دختر ...خیلی نزدیک و دختر هیچ متوجه نشد که چطور از تخت خواب سر در آوردند....

----------------------------------------------------

دختر سیگاری روشن کرد و لم داد  توی کاناپه ی همیشگی اش و مطابق معمول خیره شد به دود سیگارو هی فکر کرد ... به تمام ِ روزَش با او ...به اینکه که  تنها چیزی که جراتش را داشت نگاه کردن به او بود...هیچ پرهیزی نداشت...به رفتارش فکر میکرد و احترام ِ فوق العاده ای که در مواجهه با دیگران بر می انگیخت و... تنهایی اش که از آن راضی به نظر می رسید ....و تنهایی اش ....و تنهایی اش   ...که از آن راضی به نظر می رسید...

نظرات ()



مالون میمیرد
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/۱٠/۱۸

 

 

 

پیرمردی برهنه ام در یک اتاق...عبوس و لجوج...روی تختم دراز کشیده ام و تک گویی می کنم..هذیان می گویم...شاید هم اصلا همان ساپوی ِ کودک و کودن باشم...مات و مبهوت ساعتها از پنجره بیرون را تماشا می کنم و بالاخره پیرمردی میشوم ...یک روز بارانی ...در جنگلی بیهوش میشو م و سر از یک آسایشگاه در میاورم....در واقع من خیلی وقت است که دچار ِ ملال شده ام...که بیش از حد در خودم فرو رفته ام...یکی مرا از این "بکت" ِ لعنتی ِ دوست داشتنی بیرون بکشد!

 

نظرات ()



 
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/۱٠/۱٤

 

"بدتر از همه اینست که از خودت می پرسی فردا چطور قدرتی پیدا می کنی که دوباره همان کاری را که دیروز کرده ای  و از مدتها پیش هم غیر از آن کار را نکرده ای ، ادامه بدهی ، از کجا قدرتش را پیدا می کنی که این کارهای پوچ ، این هزاران هزار نقشه را که به هیچ کجا نمی رسند ، این تقلاها برای بیرون آمدن از فلاکت خرد کننده ،تلاش هایی را که همیشه مرده زاد به دنیا می آیند ، پیش ببری و این همه به خاطر اینکه یکبار دیگر به خودت ثابت کنی که سرنوشت لاعلاج است ، که هر شب باید پای دیوارت و زیر دلشوره ی فردا که هر بار شکننده تر و کثیف تر از روز پیش است ، سقوط کنی.شاید هم پیری آب زیر کاه باشد که می آید و تهدیدمان می کند . دیگر آنقدر ساز نداری که زندگی را با آن برقصانی ، موضوع اینست. همه ی جوانی ات به انتهای عالم کوچیده تا در سکوت واقعیت بمیرد.حالا از شما می پرسم وقتی که دیگر به قدر کافی دیوانه نیستی ،کجا باید رفت؟ واقعیت احتضاریست که تمامی ندارد. واقعیت این دنیا مرگ است .باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد و من هرگز نتوانسته ام خودکشی کنم."

 

"سفر به انتهای شب.....سلین

نظرات ()



 
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/٩/٢۸

 

خوردن ...خوابیدن...ریدن

چه حسی پیدا می کنی وقتی برگردی ببینی تمام ِ بیست و هشت سال، مهمترین افعال ِ زندگیت همین سه فقره بوده ؟!

نظرات ()



 
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/٩/٢٢

بچه که بودم نزدیکی هایمان یک ساختمان نیمه کاره بود که متروک افتاده بود...پله هایی داشت به غایت ترسناک...از شدت ترس چهار دست و پا می رفتم بالا...وقت بالارفتن یک چیزی در من به شکل ِ وحشتناک و ترس آوری شکل می گرفت ...با این وجود بازهم بالا می رفتم...به انتهای پله می رسیدم و اینبار برای پایین آمدن از پله ها همان حس ترس آور درونم شکل می گرفت...با این وجود باز هم پایین می آمدم...همه مشغله ذهنی شبانه ی من برای خواب این بود که فردا روزش چطور از پله هایش بالاخواهم رفت که آیا باز هم همان حس وحشتناک ترس آور خواهد بود یا نه؟....امروز به شکلی کاملا تصادفی تازه فهمیدم که هنوز همان حس وحشتناک ِ ترس آور با من هست...تا ابد هم خواهد بود..! و یقین دارم که فردا  دوباره همان پله ها ی ترسناک را بالا خواهم رفت...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »