• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • مهر ۸٦
کدهای اضافی کاربر



سفید...سیاه...خاکستری
مالون میمیرد
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/۱٠/۱۸

 

 

 

پیرمردی برهنه ام در یک اتاق...عبوس و لجوج...روی تختم دراز کشیده ام و تک گویی می کنم..هذیان می گویم...شاید هم اصلا همان ساپوی ِ کودک و کودن باشم...مات و مبهوت ساعتها از پنجره بیرون را تماشا می کنم و بالاخره پیرمردی میشوم ...یک روز بارانی ...در جنگلی بیهوش میشو م و سر از یک آسایشگاه در میاورم....در واقع من خیلی وقت است که دچار ِ ملال شده ام...که بیش از حد در خودم فرو رفته ام...یکی مرا از این "بکت" ِ لعنتی ِ دوست داشتنی بیرون بکشد!

 

نظرات ()



 
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/۱٠/۱٤

 

"بدتر از همه اینست که از خودت می پرسی فردا چطور قدرتی پیدا می کنی که دوباره همان کاری را که دیروز کرده ای  و از مدتها پیش هم غیر از آن کار را نکرده ای ، ادامه بدهی ، از کجا قدرتش را پیدا می کنی که این کارهای پوچ ، این هزاران هزار نقشه را که به هیچ کجا نمی رسند ، این تقلاها برای بیرون آمدن از فلاکت خرد کننده ،تلاش هایی را که همیشه مرده زاد به دنیا می آیند ، پیش ببری و این همه به خاطر اینکه یکبار دیگر به خودت ثابت کنی که سرنوشت لاعلاج است ، که هر شب باید پای دیوارت و زیر دلشوره ی فردا که هر بار شکننده تر و کثیف تر از روز پیش است ، سقوط کنی.شاید هم پیری آب زیر کاه باشد که می آید و تهدیدمان می کند . دیگر آنقدر ساز نداری که زندگی را با آن برقصانی ، موضوع اینست. همه ی جوانی ات به انتهای عالم کوچیده تا در سکوت واقعیت بمیرد.حالا از شما می پرسم وقتی که دیگر به قدر کافی دیوانه نیستی ،کجا باید رفت؟ واقعیت احتضاریست که تمامی ندارد. واقعیت این دنیا مرگ است .باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد و من هرگز نتوانسته ام خودکشی کنم."

 

"سفر به انتهای شب.....سلین

نظرات ()



 
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/٩/٢۸

 

خوردن ...خوابیدن...ریدن

چه حسی پیدا می کنی وقتی برگردی ببینی تمام ِ بیست و هشت سال، مهمترین افعال ِ زندگیت همین سه فقره بوده ؟!

نظرات ()



 
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/٩/٢٢

بچه که بودم نزدیکی هایمان یک ساختمان نیمه کاره بود که متروک افتاده بود...پله هایی داشت به غایت ترسناک...از شدت ترس چهار دست و پا می رفتم بالا...وقت بالارفتن یک چیزی در من به شکل ِ وحشتناک و ترس آوری شکل می گرفت ...با این وجود بازهم بالا می رفتم...به انتهای پله می رسیدم و اینبار برای پایین آمدن از پله ها همان حس ترس آور درونم شکل می گرفت...با این وجود باز هم پایین می آمدم...همه مشغله ذهنی شبانه ی من برای خواب این بود که فردا روزش چطور از پله هایش بالاخواهم رفت که آیا باز هم همان حس وحشتناک ترس آور خواهد بود یا نه؟....امروز به شکلی کاملا تصادفی تازه فهمیدم که هنوز همان حس وحشتناک ِ ترس آور با من هست...تا ابد هم خواهد بود..! و یقین دارم که فردا  دوباره همان پله ها ی ترسناک را بالا خواهم رفت...

نظرات ()



 
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/٩/۱٩

 

غصه ! شاید همین است که آدم در زندگی دنبالش می گردد و فقط همین ...یعنی دنبال بزرگترین غصه ی ممکن تا قبل از مردن کاملا در قالب خودش جا بیفتد...

 این را سلین می گوید در "سفر به انتهای شب " برای دومین بار و آخرین بار می خوانمش ...و ترسم از اینست وقتی پسش بدهم کلمات از یادم برود.

پرسپولیس باخت...اولین بارش نبود که می باخت... بعدش من گریه کردم...اولین بارم بود های و های اشک می ریختم برای باختنش. غصه خوردم انگار...

 

نظرات ()



 
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/٩/۱۸

 

دارم سعی می کنم یک سری مفاهیم را باز تعریف کنم برای خودم...نمی دانم ...اما اینگونه که یادمان داده اند ,یک جای کارش می لنگد...اصلا درست نیست...مثلا من یکی حالم به هم می خورد از آدمهایی که وقتی به انتهای راهی می رسند و دوباره راهی دیگر در پیش می گیرند. بهشان می گویند آدمهای امیدوار...من اما می گویم آدمهای احمق.

نظرات ()



 
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/٩/۱٧

 

شنیدی که  می گویند یارو توی دنیای خودش است!؟شاید به نظر مضحک بیاید اما بعد ِ این همه سال انواع مختلف تنهایی را تجربه کردن رسیده ام انگار به نقطه ای که می گویند آدم دیگر توی دنیا زندگی نمی کند... و این تنها بصیرت دردناک ِ من از زندگی روی این کره خاکیست...هرکسی دنیای خودش را می یابد و غرق می شود در دنیایی خود ساخته...تصورش را بکنی..آدمهایی که روی دست ِ خدا بلند شده اند!

 

پی نوشت :خواب دیدم خود زنی کردم.شخصی نا آشنا دستش روی بازوی من بود و سعی می کرد جلوی خونریزی را بگیرد. کمی آن طرف تر مادر و پدر اما مشغول گفت و گو بودند و انگار  که هیچ اتفاقی نیفتاده...و تمام ِ تقلای من برای جلب ِ توجه آنها به اتفاقی به این بزرگی بی نتیجه ماند.

نظرات ()



یک روز تخمی
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/٩/۱٤

 

یک روز تخمی ست .به معنای واقعی کلمه تخمی ست.

یک کلوبی هست به اسم کلوب  " آدمهایی که توهم این را داشته اند که میتوانند گه یا عن بهتری باشند اما نشدند "  یا  "باشگاه آدمهای عوضی"   یا اصلن  "باشگاه گشادها"  هیچ وقت نمی فهمی کی عضو این کلوب شدی وقتی هم فهمیدی دیگر کاری ازدستت برنمی آید...آی تقلا می کنی ...آی خودت رو به در و دیوار می زنی که ثابت کنی اشتباه شده و تو هیچ وقت عضو این کلوب نبودی و در واقع آنقدر ها هم گشاد نبودی...فایده ای هم ندارد البته...بالاخره از تقلا کردن خسته میشی و سعی می کنی با واقعیت کنار بیای و از عضویتت لذت ببری...بدیش این است که یک روز تخمی (به معنای واقعی کلمه ) مثل امروز به یاد این کلوب بیفتی...

الغرض دو روز مرخصی گرفتم که با تعطیلی های پیش رو بروم سفر...امروز اولین روز تعطیلی ست و من هنوز توی تاریکی نشستم پشت لب تابم و ذهنم دارد ور می زند و دستم به زحمت و سرعتی حلزون وار حرفها را روی کیبورد پیدا می کند و تایپ می کند...خواهرم  زنگ می زند و هی از  خوشی های آن طرف خط می گوید بلکه مرا راضی کند بارو بندیلم را ببندم و بروم پیششان...سرو صدای آن ور خط مرا به هوس می اندازد...اما یاد سوز و سرمای آن شهر تخمی می افتم و پادردهای لعنتی ام و دوباره منصرف میشوم..."س" از آن ور خط سلام می رساند...سلام رساندنش حس خوبی بهم می دهد... بیشتر یاد بچگی هایم می اندازد ... دچار لرزش صدایی می شوم که به زحمت کنترلش می کنم.خواهرزاده ام ازشال و کلاهی که برایش خریده ام تشکر می کند... بهش می گویم به کسی نگوید که کلاهش مدل آن دختر روزنامه نگاریست که اول اسمش "مسیح" است و او هم قول می دهد هیچ کس این موضوع را نفهمد. مامان با من و من  جویای اوضاع خانه میشود و من هم سربسته بهش می فهمانم که همه چیز رو به راه است...چندروز پیش یک دعوای تخمی با پدر داشتم....سر لیست بدهی هایش...از بانک "ث" تماس گرفتند که خانوم "ن" از قدیم گفته اند هرچه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک !که یعنی  شما که  خودتان کارمند بانک هستید  چرا؟  وبعدش دعوا ی من و پدر شروع شد ،لجم گرفت بیشتر به خاطر اینکه کاری از دستش برنمی آید...اصلن چه معنی دارد بابای آدم کاری از دستش برنیاید...

مادر آن طرف خط گوشی را می گذارد... پدرم را نگاه می کنم...با پدرم غریبه هستم...خیلی غریبه... چین های پیشانی اش انگار خیلی زیاد شده و عمیق تر...با یک حساب سرانگشتی هفتاد سالی دارد ...کی این همه سال گذشت اصلا من کجا بودم این همه سال که ندیدم این مردی را که همه ی عمرش دراز کشده بود روی مبل کنار تی وی و اخبار را دنبال می کردو سرش گرم سیاست بود...اصلا از کی شد که این همه تکیده و چروکیده شد...اصلن از کی شد...دلم میخواهد بروم و بغلش کنم یک دل سیر گریه کنم برایش...اما حیف که من آدمش نیستم و توی یک روز تخمی مثل امروز تنها کاری که ازدستم بر می آید اینست که بنشینم پشت لب تابم وتوی تاریکی ذهنم  ور بزند و دستم به زحمت و سرعتی حلزون وار حرفها را روی کیبورد پیدا  کند و تایپ کند...

 

نظرات ()



کابوس ها هیچ گاه تمام نمی شوند!
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/٩/۱۳

 

پاییز بود و تهران مثل پیرمردی غمگین بود...اولین هماغوشی مان بود...مثل همه ی اولین ها ...پر از شور...پراز التهاب ... بعد نشستیم روبروی هم...عریان...خیره بودیم به هم...در قابی که فقط او بود و من....و عشق هم در قاب بود...مردد بود... می رفت و می آمد... و سکوت ِ من بود...و نجوای او....به حرف که آمدم گفتم تمام ...و سیگار از همان روز شروع شد...

 

پی نوشت: موجودی در من هست که مدام سیگار می کشد...مدام پک می زند و درحالیکه یک دستش زیر چانه اش هست به جایی بسیار دور نگاه می کندو فکر می کند و آی فکر می کند... و بعد سر از اینجا در می آورد و می نویسد...موجود درون من خسته است...خیلی خسته ...و کاری هم از دست من بر نمی آید...

نظرات ()



 
نویسنده: سعیده - ۱۳٩٠/٩/٦

 

 آخر ِ خط که می رسی دو راه بیشتر نداری...یا باید خودتو بکشی....یا از اول شروع کنی...هر راهی به جز این دو یعنی به گا رفتی...یعنی بیخودی بودی...یعنی بیخودی موندی ...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »