راستش را بخواهی من هنوز هم دارم به آن احتمالن پنج دقیقه ای فکر می کنم که داشتم زیر ِنگاه به ظاهر بی تفاوت تو دنبال لباس های زیرم می گشتم که بپوشمشان و تو با احتمالی قریب به یقین داشتی ذهن مرا میخواندی ....هیچ وقت هم نفهمیدم چرا همیشه ی خدا توی همین پنج دقیقه این همه ذهنم عریان می شود ....
-------------------------------------------------
پیدا کردن خانه اش کمی سخت بود شاید بیشتر به خاطر اینکه حواسش پرت خودش بود و ذهنش مشغول ِ تجزیه و تحلیل ِ لحظه ی اولِ برخوردی که احتمال داشت خیلی سرد و بی روح باشد.خانه های سمت راستی پلاکشان فرد بود و سمت چپی ها زوج ,با این وجود بار اولی که تا ته ِ کوچه رفت نگاهش به سمت راست بود , آخرِ کوچه انگار یادش آمد که عدد چهل توی دسته ی زوج ها به حساب می آید.مجبور شد برگردد , مدتی جلوی در آپارتمانی ِ کرم رنگ بزرگی ایستاد , آیفون تصویری یادش انداخت که نمیداند باید زنگ کدام واحد را بزند , پیغام داد و گفت که پشت در ایستاده و کافی ست که در را باز کند, صدای باز شدن در را شنید و پیغامی که برایش آمد را خواند که راهنمایی اش می کرد که اولین دری که باز است خانه ی اوست, راه پله , پله های عریضی داشت و دختر داشت فکر می کرد اینکه قلبش تند تند می زند مال ِِپله هاست یا از اضطرابی است که تا انتهای گلویش را دچار خودش کرده بود , خودش را مقابلش دید, حتی جواب سلامش را هم نتوانست بدهد, قیافه ی کودکانه ای داشت اما بلافاصله چشم هایش داد می زد که اشتباه می کنی چهره اش تقریبا هیچ حالتی نداشت, با هم دست دادند , دستهایش گرم بود اما دختر فقط میخواست از آن مخمصه خلاصی پیدا کند دستهایش را گرفت , از یک راهروی تقریبا طولانی عبور کردند و پسردر آخرین اتاقی که توی راهرو بود را باز کرد , وارد اتاق شد , یادش آمد گفته بود که خیلی دوست دارد اتاقش را بار اول تنهایی ببیند , حتی درباره ی اتاقش برایش خیالبافی هم کرده بود , از گیتارش گفته بود که احتمالا به دیوار آیزان شده و انبوهی از کتابهایی که نامنظم روی هم چیده شده اند , اما قضیه در واقعیت فرق داشت انگار , گوشه ی سمت راست اتاق سه تا گیتار کنار هم روی پایه هایشان قرار گرفته بودند , بیشتر شبیه آدم های واقعی بودند که آنجا ایستاده بودند و داشتند خیلی رسمی خوش آمد می گفتند , گوشه دیگر اتاق یک تخت سرمه ای رنگ بود که یک پتوی آبی رویش کشیده بودند , پنجره ی کنار تخت برای کسی که روی تخت می خوابید یقینا منظره ی خوشایندی می ساخت , بقیه ی اثاثه ی اتاق خلاصه میشد در کامپیوتر و یک کاناپه و میز و دو تا قفسه تقریبن متقارن که هر کدام یکی از دیوار های اتاق را پوشانده بودند و انبوهی از کتابهایی که به شکل منظمی توی قفسه ها کنار هم چیده شده بودند . دختر بی اختیار نشست روی کاناپه و شال سرمه ای رنگی را که سرش بود در آورد و از گرمای کلافه کننده گفت و گلویش که خشک شده بود...
: آب میوه ,چای یا قهوه ؟
پاک یادش رفته بود او نیز حضور دارد.او هم فهمید انگار , لبخند زد....دست پاچه شد.
: آب یخ لطفا.
پسر رفت و آمد با آب ِ یخش ....نشست کنار دختر ...خیلی نزدیک و دختر هیچ متوجه نشد که چطور از تخت خواب سر در آوردند....
----------------------------------------------------
دختر سیگاری روشن کرد و لم داد توی کاناپه ی همیشگی اش و مطابق معمول خیره شد به دود سیگارو هی فکر کرد ... به تمام ِ روزَش با او ...به اینکه که تنها چیزی که جراتش را داشت نگاه کردن به او بود...هیچ پرهیزی نداشت...به رفتارش فکر میکرد و احترام ِ فوق العاده ای که در مواجهه با دیگران بر می انگیخت و... تنهایی اش که از آن راضی به نظر می رسید ....و تنهایی اش ....و تنهایی اش ...که از آن راضی به نظر می رسید...